کاش می دانستی پسری هست که احساس تورا میفهمد
پسری از تب عشق تو دلش میگیرد
پسری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پراحساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من عشق تورا می خواهم
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
سر مشق آب بابا یادم رفت
رسم نوشتن با قلم یادم رفت
شعر خدای مهربون رو حفظ کردم
اما خدای مهربون .........................
یادم رفت
هر چیزی لیاقت می خواد
حتی
نفــــــــــــــــــــــــــرت
مینویسم برای ماندنت در کنار شقایق های عاشق
مینویسم برای ساختن کاشانه ای جدید
درکنار نیلوفرهای خسته از مرداب جدایی
مینویسم تا باری دیگر بدانی که هیچگاه
قلم عشقت از روی سرانگشتان کوچکم به زمین نخواهد نشست
مینویسم تا بدانی که گرچه دوری
اما صدای این فاصله هارا قلمم کوتاه تر کرده
گرچه میدانم نیستی
ولی میدانم روزی فراخواهد رسید که تو
دست دردست باد جسم مرده ام را دوباره زنده خواهی کرد
و بر روی قله های خوشبختی خواهی برد .
ای که با نامت وجودم زنده شد وجسمم جان گرفت
ای که با نامت
چشمانم برای دیدنت درکنارم سو گرفت
میخواهم ببارم
میخواهم عاشقانه سر بردامانت بنهم و ببارم
تا بدانی که بی تو چقدر تنهایم
تا بدانی که بی تو حتی اشک هم برروی مزارم نمیبارد
تا بدانی که بی تو حتی خاک هم مرا در آغوشش نمی کشد
تا بدانی که من فقط از نثل وجود تو ام
تویی که باید همراه من همچو باران الهی بباری و
همچو خاک مرا در آغوش کشی
بدان ای تویی که قلبم را به کلبه ی خویشتن بردی
بدان که هرلحظه از زندگیم در فراغت
در حال فرو ریختن در امواج جدایی هاست
بدان که هر لحظه از جسم ناپیدایم در فراغت به زیر هر تکه از دیوار غم هاست.
در فراغت نالیدم گفتم شاید برگردی
همچو ابر باریدم گفتم شاید برگردی
ضجه زدم گفتم شاید برگردی
ولی تو بیخیال
از جاده های خیالم گذشتی ومرا با خاطراتم تنها گماشتی
و در آن لحظه که میرفتی
یک آن برگشتی ولبخندی زدی و گفتی خواهم آمد
درآن لحظه ای که پیراهن غم را از تنت به بیرون کشی
خواهم آمد درآن لحظه ای که به جای فریاد بر روی لبهایت
سکوت عشق جاری گردد و گفتی خواهم آمد وقتی......
واز آن لحظه به بعد
چه عاشقانه با سبدی رنگارنگ همراه شکوفه هایی بهاری وقاب چشمانی ابری
به مهر رسیدنت نشستم و مینشینم و خواهم نشست تا زمانی که به دنبالم آیی
ومرا از بین تمامی گلهای پژمرده ی امید
به گلستان رؤیاهای شیرین گلهای شاداب امید
خودت ببری ................
(آمین)
وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت
وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد
وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم
وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روح من هم پر كشيد
ولي به خودم اميد دادم
به خودم وعده دادم كه بر مي گردي
ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم
خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد
خودم حس كردم كه ديگر كسي را نمي توانم مثل تو دوست داشته باشم
واقعا دوستت داشتم
رفتی
درست مثل قاصدك
آري قاصدكم رفت و من هم تنها شدم
قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد
قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد
به راستي بعد تو چه بايد مي كردم
من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد
دلم نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد
وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت
وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت
وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم
كه چرا باز هم توان ديدن را دارند
بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام
بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند
از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد
از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم
مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد
تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو
از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه
از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد
مدام بهانه تو رو مي گرفت
به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته
ولي ساده دل قبول نمي كرد
هجران تو را باور نداشت
مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد
براي همين مي گفت كه تو هم هستي
از چشمانم متنفر بودم
كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت
مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم
ازشون متنفر بودم
آخه مي دوني روزي كه براي آخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي
و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده
فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند
تو قامت عشق را با رفتنت شكستي
از وقتي كه رفتي خورشيد برای من از سمت مشرق طلوع نمي كند
از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد
ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند
ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند
اي عزيز دل
خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند
و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم
و زمزمه مي كنم
اي بهترين، زيباترين و عاشق ترينم برگرد
اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا
شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه
دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم
برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند
چرا تو دوست داری رسوائیمو میون مردم
چرا تو دوست داری تو اشک تنهایی بشم گم
دوست دارم برات کوچیکه ای همه وجودم
منم که باز میگم بسته به تو بودو نبودم
تو آبرومو ریختی پیش مردم به گناهی
منو ارزون فروختی به گناه بی گناهی
اگر چه دلم از حرفای سرد تو شکسته
باز این دیوونه عمرو زندگیشو به تو بسته
تو رفته اي بي من تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم
تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام
كه عشق تو را تاج سر كنم
هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست .
و هر آنگاه که دلت تنگ من است بهترین خاطره ام را قاب کن
و پشت نگاهت بگذار تا که
تنهایی ات از دیدن من جا بخورد
و بداند که
دل من با توست و همین نزدیکی ست .
ساز قديميت رو شكستي و گمان كردي با ساز تازت شايد از تكرار
بگريزي
اما....
وقتي آهنگ تو تكراريست تقصير سازت چيست؟
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست نا پاکش
گلهای باغچمو سوزوند
نمی دونی چه دلتنگم ازین خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی
تو ای رویای سر در گم خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی
تو دست سرد این مردم.....
دوست داشتن دل می خواهد
نه
دليل !!
آسمانی دارم که در آن سرخ به اندازه ی دل
خونین است
و
اتاقی که در آن پنجره ها خاموشند
پلکهاشان بسته ست
زندگی در گذر است
و هوا رنگ به رنگ
هر کجا می نگرم گل حسرت ز زمین میروید
دلم از سنگی این کوه به تنگ آمده است!..........
به یادت هست میگفتی نرو هرگز
که من بی تو فراموشم
به یادت هست میگفتی صدایت هست در گوشم
کنون آن روزها رفتن و من شدم تنها اسیر دردها و غم ها
مگر از یاد بردی آن همه مستاق دیرین را
به یادت اشک میریزم
به یادت اشک میریزم
به یادت اشک میریزم...........
گرمی دستان تو نیست که در این خلوت خاموش پناهم باشد که دعای سحر و نیمه شبت
همه جا بدرقه ام پشت و پناهم باشد
من از این وادی هجر سخن از فاصله ها می گویم
سخن از تنهایی زدل و درد و دل و آه غریبانه دل !
رقمی نیست مرا که در این سوزبهار دست من
گرمی دستان تو را میخواهد
قلب من خسته از این دوریهاست خسته از هق هق دلتنگیهاست
خسته از کو چ غریبانه ی مهر که به پهنای غروب در دلم جا دارد
من و سردی غم! منو بغض فرو خورده ی یک تنهایی
همنفسی نیست مرا
که در این فاصله ها غم منو دریابد!!!.......
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس
مي كنه ،
شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،
مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،
ولي تو اون رو نمي بيني!
انو باور نداری
حرفاشو عشقشو حتی خودشو .....
دوست دارم......
چقدر سخته گل آرزوهات رو توباغ ديگري ببيني............
و هزار بار توخودت بشكني
و اون وقت زيرلب بگي گل من باغچه ي نو مبارك
پشتت رو بهش كني و دونه هاي اشك گونه هات رو خيس كنه اما
مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري.
اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم می مونه ترانه عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه نمی دونستم نامهربونه
با این که رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم
فکرو خیالش همش باهامه هر جا که میرم جلو چشامه
دلم می خواد تا
دووم بیارم
رو درد دوریش
مرحم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمی تونم من
طاقت بیارم
بگیر از من تو این دل یاد بودی
که تنها لایق این دل تو بودی
هزاران خواستند این دل بگیرند
ندادم
چون عزیز دل تو بودی
میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم
میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم وقتی نیستی ام با خیالت راضی میشم ...؟
میدونی واسه چی از تو بد میبینمو میخندم ....؟
چاره ائی جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
میدونم یه روز میفهمی که تموم دنیا رو گشتی
من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی
آره میدونم میدونم که بریدی . میدونم که تو راهمون کم آوردی و زدی زیر تمام قولات . میدونم خسته ای و نمی خوای این راهو ادامه بدی .
میدونم از منو همه چیم خسته شدی .
پس بذارمنم برات بگم : منمحرف نگفته زیاد دارم که تو هیچ کدومو نمی دونی
بذار بهت بگم که خست نیستم . چه طور می تونم بگم خسته ام وقتی هنوز دوست دارم
آره... تو از من خسته شدی ولی من نه ........
از اینکه این همه التماست میکنم خسته نیستم . از این که غرورمو واسه تو وعشق تو شکوندم خسته نیستم .
از این که به حرفام گوش نمی دی خسته نشدم . از این که برات مهم نیستم خسته نشدم .
از شب و روز دعا کردن ازین همه اشک وناله وبی قراری خسته نیستم .
ازین که شب وروزم یکی شدن ازین که چشام تره از این که فقط تورو همه جا میبینم و حس می کنم و فقط به تو فکر می کنم خسته نیستم
خسته نیستم از یه دنیا حرفی که تو دلم مونده و نمی تونم بهت بگم . از این که خیلی حرفام تو دلمه وداره داغونم می کنه .
از اینکه دلم همیشه واست تنگه و دل تو مثل سنگ خسته نشدم .
اینو بدون اگه بازم منو پس بزنی بازم میام دنبالت . باز التماست می کنم و خسته نمی شم .
از اینکه تو مثل همیشه بی اعتنائی و انگار که نمی بینی منو از گفتن دوست دارم بهت
از اینه خداهم مثل تو منو فراموش کرده خسته نیستم .
از فکر کردن به چشمای معصومت از زل زدن به عکست از بیاد آوردن خاطره هات خسته نمیشم .
ازین که هیچ وقت عشقمو باور نکردی خسته نیستم ....باور کن .......
چیه ...؟
بازم از دستم ناراحت شدی ...؟ آره...؟
تو که میدونی من دیوونمو دیوانه وار دوست دارم و از دیوونه بازی خسته نمیشم . پس چرا این جور تا میکنی .....؟
دوست داری خفه شم ..؟
ok .ولی من از حرفای تو هیچ وقت خسته نمیشم .
دلت نمی خواد دیگه صدامو بشنوی ...؟ باشه
ولی من فقط دوست دارم فقط یه لحظه یه لحظه صدای زمزمه تورو بشنوم. دوست دارم بازم اون دستای سردو کوچیکتو واسه همیشه
تودستام بگیرم .. خسته نیستم چون عشق تو توی دلمه .
خسته نیستم چون ع ا ش ق توام . ولی تو خسته ای . خسته از تموم اینا ....
حالا گلم یه خواهش دارم :
خستگیاتو بده به من تا با هم همشونو گم کنیم .....
با من که شکسته ام کمی راه بیا
بالی بگشا گاه و بی گاه بیا
آزرده مشو گناه از من بود
گفتم که مقصرم کوتاه بیا
ای دل من دیگه بسه
از عاشقی شدم خسته نمی خوام که عاشق باشی دیگه بسه دیگه بسه
تو این روزا دوره زمونه دیگه هیچ کس عاشق نمی مونه
تو عاشق شی دل میسوزی تو که سوختی دیگه بسه
آروم بگیر دل بی طاقت
دیوونم مکن دل بی طاقت
آتیشم مزن دل بی طاقت
..........
دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟
بعده اينکه بازيمون تموم شد گفت
تو بهترين داداشه دنيايي،
وقتي بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد
و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش دارم اما
اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي
وقتي ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت
تو بهترين دادشه دنيايي
و وقتي مرد من زيره تابوتشو گرفتم
مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت
تو بهترين دادشه دنيايي
چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته
عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم
برا همين ميگفتم
تو بهترين دادشه دنيايي..!

قول میدم وقتی که نیستی .... عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزار بار ..... واسهء اشکات نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی .... پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت .... چشمامو به در ندوزم
میدونی که خیلی خستم
میدونی؟ دلم گرفته
میدونی ؟ دوریت عذابه
میدونی ؟ گریم گرفته ...
میدونم بر نمیگردی ...
میدونم رفتی که رفتی
میدونم !!!
همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته
واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته
......
......
دیگه از آخر قصه حتی یک لحظه نمونده
حتی یک لحظه نمونده
حتی یک لحظه نمونده
حتی یک لحظه نمونده
می دانستم حضور بی حضورت در روزها و شب های من چگونه این همه پر بهاست .
نبودی اما لحظه لحظه را برای من مهربان تر از هر وجودی آفریدی .
صدایت آرامش لحظه ها را ارمغان بی قراری های دل بی پناه من است .
خنده و شادی تو خاموشی آتش پنهان غم های من است .
نازنینم:
ادعای عاشقی نمی کنم
به نام دیوانگی نام مجنون لیلی را هم کوچک نمی کنم،
به دروغ بارها در گوشت
ترانه دوستت دارم سر نمی دهم
اما!
خوب می دانی به لحظه لحظه صدایت محتاجم
بودنت عین نیاز من است
صبور باش به لحظه سپردن وجودم به تو زمان کوتاهی
مانده
و برای هدیه دل به دستان مهربانت
کمی صبوری کن:
بچه گا نه ترین بهانه هایم را بپذیر تا مجنون
تر از ،مجنون لیلی و عاشق ترین عاشق تو باشم
پشت سرت رو هم ببين پشت سرت فقط منم
فكر خودت باش و برو من مگه حرفي ميزنم
هميشه آرزوي من دلخوشي هاي تو بوده
خوب ميدونم ميخواي بری رفتن تو خيلي زوده
اگه بري نگاه من تو اوج حسرت مي مونه
اما بدون ترانه هام بغض چشاتو ميشكونه
حالا كه روزگار ميخواد اشك منو در بياره
ديگه برو... ديگه برو بذار كه چشام بباره
اون لحظه تلخ وداع گفتي عزيزم خدانگهدار
جوابتو ندادمُِ زدم آروم رو سيم گيتار
نامه هاتو هنوز دارم با اينكه ازت بيذارم
اما چيكار كنم دلم ميگه به تو گرفتارم...
کاغذتم :
احساساتتو روم بنویس
عصبانیتتو روم خط خطی کن
اشکاتو باهام پاک کن
حتی اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشی
فقط دورم ننداز 
این همه خواستن دست بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه دردام
میگذری از منو میری اما باز من بر میگردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه بدیهات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی ام یه جوری با خیالت راضی میشم
میدونی واسه چی از تو بد میبینم و می خندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
میدونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تورو خواستم
تو چه جوری ازم گذشتی
مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد
کسی مردم و خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
کو آشنای شبهای من کو ...؟ دیروز من کو ...؟ فردای من کو ...؟
شهزاده من رویای من کو ....؟ کو هم قبیله لیلای من کو ...؟
وقتی نوشتم عاشقترینم گفتی نمی خوام تورو ببینم
برات نوشتم یه بی قرارم
با خنده گفتی
دوست ندارم .............


